ورود به کانال تلگرام عضویت

آیس رمان http://iceroman.ir/wp-content/uploads/2019/07/love-novel-1446042-1222951.png

دانلود رمان ,دانلود رمان جدید عاشقانه,رمان

دانلود رمان آرامش حضور تو با لینک مستقیم

Download Roman Arameshe Hozure To – PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت های pdf,apk,epub,jar برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

دانلود رمان آرامش حضور تو

 

——–| ارائه شده توسط وبسایت آیس رمان |—–—

.:: دانلود رمان آرامش حضور تو ::.

 

 

   نام رمان : آرامش حضور تو

نویسنده : مطهره علیزاده

موضوع : عاشقانه / طنز

 فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۳۹۵

 خلاصه و قسمتی از رمان :

آرزو و امید قصد ازدواج دارند، اما متاسفانه جواب یک آزمایش همه چیز را خراب می کند…
امید با دختر خاله ی خود نامزد می کند و آرزو با دنیایی از تنهایی می ماند.
با ورود شخصیت غریبه ای به اسم امیرعلی به زندگی آرزو همه چیز تغییر می کند.
باید دید امیرعلی چگونه آرزوی تنها و ناامید را به زندگی بر می گرداند…
آیا این دو می توانند در کنار هم زوج خوشبختی شوند؟
در صورتی که آرزو هنوز هم به امید فکر می کند؟…

 

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

 

نگاهم خیره به برگه ای بود که امیدمان را نا امید کرد!
به راستی چرا زندگی با ما این گونه تا می کرد؟

بغض نهفته در گلویم عجیب اعلام حضور می کرد!
نگاه پر اشکم را به امید دوختم که مانند اسفند روی آتیش بالا و پایین می پرید و آرام و قرار نداشت:
_آروم باش امید…
با بی قراری روی صندلی نشست:
نمی تونم آرزو… نمی تونم!
می فهمی بچه دار نشدن یعنی چی؟ یعنی یک عمر باید تنها زندگی کنیم…
امید بزرگ ترین مشکلمان را فراموش کرده بود!
بچه دار نشدن که کوچک ترینش بود!
_فارغ از بچه دار نشدن… مامانتو چه کار کنیم؟
فکر می کنی بزاره با این وجود ازدواج کنیم؟
بهترین بهانه دنیا دستش اومده تا نزاره بهم برسیم… امروز بهترین روز دنیا میشه براش!
چهره ی امید با ناامیدی به سمتم برگشت، چند لحظه با نگرانی نگاهم کرد و سپس سرش را به عقب متمایل کرد و چشمانش را بست:
_واااای! مامانو یادم نبود! اونو کجای دلم بزارم؟…

-فقط بدون باید به فکر عقدت با… ندا… باشی ! از امروز آرزو دیگه مرد…. تمام امیدم نا امید شد…

کلمات با درد و همراه با قطرات اشک از دهانم خارج میشد. خدا میداند چه کشیدم تا نام ندا را بر زبان بیاورم .. امید دستم را در دستش گرفت…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *