آیس رمان http://iceroman.ir/wp-content/uploads/2019/07/love-novel-1446042-1222951.png

دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,آیس رمان,

دانلود رمان برای خوب بودن حالم با لینک مستقیم

Download Roman Baraye Khoob Boodane Halam – PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت های pdf,apk,epub,jar برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

دانلود رمان برای خوب بودن حالم

 

——–| ارائه شده توسط وبسایت آیس رمان |—–—

 

.:: دانلود رمان برای خوب بودن حالم ::.

دانلود رمان عاشقانه و اجتماعی، برای خوب بودن حالم با لینک مستقیم از سایت آیس رمان

 

 

   نام رمان : برای خوب بودن حالم

نویسنده : رهایش

موضوع : عاشقانه / اجتماعی

 فرمت : پی دی اف

 تعداد صفحات : ۹۴۴

 خلاصه و قسمتی از رمان :

زندگى آدم ها ، آدم هايي كه سرگرم روزمرگي های خودشون هستن، ساده از كنار هم ميگذرن. روز رو به شب و شب رو به روز ميرسونن، ولی يه جا و تو يه نقطه زندگي ها به هم گره ميخوره و امروز و فرداها با هم عجين ميشه.
براى خوب شدن حالشون ، براى خوب شدن حالمون قدم ميذاریم تو مسیر سرنوشت ، ميسازیم با هم عاشقانه هايي رو كه شاید رویای خیلی از ماها باشه.

داستان ماجرای واقعی افرادی هست که تو زندگی واقعی واقعاً وجود داشتن و واقعاً اتفاقات نوشته شده براشون اتفاق افتاده اما شاید در دنیای واقعی به هم مرتبط نشدن و حالا ما می خوایم اینها رو به هم ارتباط بدیم . پایان خوش

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

صداي کشیده شدن دمپایی هاش نزدیک شدنش رو به در نشون می
داد. در رو باز کرد و گفت:سلام! ببخشید.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: فکر کردم خونه نیستین.
دستش رو دراز کرد و دست یاسی رو گرفت و گفت: نه بابا، داشتیم
صبحونه می خوردیم. نمی یاي تو؟
یاسی رو به دستش سپردم و گفتم: نه باید برم. مامانت هست دیگه؟
:آره ولی می خواد بره خونه ي عمه زري.
-اه، پس یاسی رو…
:گفت اگه تو ناراحت نمی شی با خودش می بردش.
یک کم مردد نگاهش کردم و گفتم: فقط می ترسم اذیت کنه.

دستی به سر یاسمین کشید و گفت: نه بابا! این خوشگله براي خودش
خانومی شده.
نگاهم نشست به صورت خواب آلود یاسمین، جلوش زانو زدم و گفتم:
اگه قول بدي دختر خوبی باشی، وقتی
برگشتم برات یه شکلات دسته دار رنگی رنگی می خرم. باشه؟
سرش رو به علامت مثبت تکون داد، به صورت مثل ماهش لبخند
زدم، دستی هم به کلاه روي سرش کشیدم، از
جام بلند شدم و گفتم: به مامانت بگو تو خیابون دستشو ول نکنه
باشه؟
مهدي اخمی کرد و گفت: بیا برو به کارت برس! انگار مامانم اولین بچه
ایه که می بینه! من می برم و می
یارمشون، نگران نباش.

 

  • پیشنهاد میکنیم از این رمان ها هم دیدن کنید ::.

 

 

 

برچسب ها:++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *