آیس رمان http://iceroman.ir/wp-content/uploads/2019/07/love-novel-1446042-1222951.png

دانلود رمان جدید,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رمان ایرانی,آیس رمان,

دانلود رمان تندیس بی قراری با لینک مستقیم

Download Roman Tandise Bigharari – PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت های pdf,apk,epub,jar برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

دانلود رمان تندیس بی قراری

 

——–| ارائه شده توسط وبسایت آیس رمان |—–—

 

.:: دانلود رمان تندیس بی قراری ::.

دانلود رمان عاشقانه، تندیس بی قراری با لینک مستقیم از سایت آیس رمان

 

 

   نام رمان : تندیس بی قراری

نویسنده : فاطمه حکیم آرا

موضوع : عاشقانه

 فرمت : پی دی اف

 تعداد صفحات : ۳۱۴

 خلاصه و قسمتی از رمان :

#زنی که با#خیانت به #شوهرش #ناخواسته وارد یه #بازی بزرگ از طرف #عشق سابقش میشه و در آخر ….. این رمان به شدت توصیه می شود… .
با آغازی #اندوهناک و پایانی غیرقابل پیش بینی و #خوش

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

میکردند در را با شدت کشید و تندیس را تنها دید و کمی که سر
چرخاند چند نفري را آن طرف تر … چنگ زد به بازویش که جیغش
بلند شد .
_چیکار میکنی دیوونه ؟!
صداي بلند موزیک نگذاشت جوابش را بدهد به طرف لباس هایش
رفت و آن هارا در بغلش انداخت و تقریبا داد زد .
_تا سه شمردم پایینی !
قدم هاي محکمش ترس بر دل آن زن می انداخت . میدانست گوش
مالی اي در راه است و چیزي جز دعوا انتظارش را در خانه نمی کشد .
خودش را پشت فرمان ماشین رها کرد و با دست به فرمان می کوبید .
زن با ترس و لرز روي صندلی نشست که مرصاد به شدت پایش را
روي ترمز فشار داد . گویی که آسفالت کنده شد. داد و بیداد میکرد
پگاه را مقصر میدانست و بیشتر از آن خودش را ….!
_احمق …. همش به خاطر اصرار کردناي تو بود !
_حالا مگه چی شده ؟! _خفه شو نمیخوام صدات رو بشنوم
_چرا خفه شم ؟ حق ندارم برم مهمونی ؟!
_این مهمونی بود یا …. استغفرالله
_تو یکی دیگه نمیخواد واسه من جانماز آب بکشی !
_خفه شو تندیس
آخرین دادي که زد تمام تنش را به رعشه انداخته بود سرش را به
پنجره تکیه داد و ارام گریه کرد. زیر لب هزاران بار لعن و نفرین به
باعث و بانی این ازدواج فرستاد …. خسته شده بود از بند این اسارت
…. او دلش میخواست زنی آزاد باشد !
ماشین را در حیاط خانه پارك کرد و بی توجه به او و گریه هایش به
طرف خانه رفت . مسیرش مستقیم به آشپزخانه بود . بطري آب را از
یخچال برداشت و یک نفس سر کشید . شالش را از سرش کشید و به
طرق اتاق رفت مرصاد که بطري را پایین اورد تندیس در را به هم
کوبید. هردو خسته بودند از این ناسازگاري ها ….!

 

  • پیشنهاد میکنیم از این رمان ها هم دیدن کنید ::.

 

 

 

 

برچسب ها:++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *