ورود به کانال تلگرام عضویت

آیس رمان http://iceroman.ir/wp-content/uploads/2019/07/love-novel-1446042-1222951.png

دانلود رمان ,دانلود رمان جدید عاشقانه,رمان

دانلود رمان طلسم عشق با لینک مستقیم

Download Roman Telesme Eshgh – PDF

دانلود رایگان رمان با لینک مستقیم و فرمت های pdf,apk,epub,jar برای کامپیوتر و گوشی های اندروید و آیفون

دانلود رمان طلسم عشق

 

——–| ارائه شده توسط وبسایت آیس رمان |—–—

.:: دانلود رمان طلسم عشق ::.

 

 

   نام رمان : طلسم عشق

نویسنده : الهه یخی

موضوع : تخیلی / عاشقانه / معمایی / غمگین

 فرمت : پی دی اف

تعداد صفحات : ۱۸۴

 خلاصه و قسمتی از رمان :

مقدمه:
پای عشق که در میان باشد،
ممنوعهها به احترام این واژهی مقدس ازهمگسیخته میشوند تا مانعی نباشند برای جدایی.
ممنوعههای زمان هم گرچه ممنوعه هستند؛ اما…
کمی عشق با چاشنی زمان الزم است.
تا هرچه که فاصله انداخته میان عشق و وصال، محو گردد.
و چه زیباست هنگامی که طلسم عشق درهم بشکند و دو مجنون به هم برسند…

 

جهت مشاهده و دانلود رمان به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

 

تیارانا:
از لیلی که مشغول درستکردن موهام بود پرسیدم:
– لیلی تو کارل رو ندیدی؟
از آینه به صورتم نگاه کرد و لبخند شیرینی زد.
– ایشون مشغول نظارت بر کارهای مهمونی هستن.
– بهنظرت کادوی تولدش به من چیه؟
تاج ظریفم رو روی سرم گذاشت و موهای فرشدهم رو روی شونههام ریخت و گفت:
– نمیدونم ملکهی من. عالیجناب حتماً بهترین هدیه رو براتون در نظر گرفتن.
امروز تولدم بود و کارل مدتها پیش بهم قول داد تا امروز غافلگیرم کنه. سربازی وارد اتاقم
شد و سرش رو تا کمر به نشونهی احترام برام خم کرد. چقدر از این احترامگذاشتنها متنفر
بودم. نفسم رو کالفه بیرون دادم و گفتم:
– راحت باش، حرفت رو بزن.
– ملکه، عالیجناب اجازهی ورود میخوان.

از اینکه کارل اومده بود شوق و ذوق فراوونی تو وجودم سرازیر شد. بدوبدو بهسمت در رفتم و
سرباز بیچاره رو کنار زدم و خودم رو تو آغـ*ـوش کارل جا دادم. سرم رو تو سیـ*ـنهی
ستبرش قایم کردم.
چون کارم ناگهانی بود و آمادگی نداشت، دستش از دو طرف باز مونده بود. به خودش که اومد
کمکم دستهاش رو دورم حلـ*ـقه کرد و گفت:
– چند بار بهت بگم این رفتارا شایستهی یه ملکه نیست؟
لب برچیدم و گفتم:
– خیلی بیرحمی. االن دو روزه که ندیدمت، بعد تو میگی این رفتارا شایستهی من نیست؟
حلـ*ـقهی دستهاش رو دورم تنگ و تنگتر کرد، تا جایی که حس می کردم هرآن ممکنه از
اینهمه نزدیکی نفسم بند بیاد.
سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
– مگه نمیدونستی که مشغول آمادهکردن مراسم بودم؟…

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *